گنج

شمارهٔ ۱۰۸

ما را درون پرآتش و غافل نگار از آنلعلش شراب کوثر و ما را خمار از آن
گفتم به طول عمر شود کارم از تو راستجانم رسید برلب و بگذشت کار از آن
روزی به عمر نسبت قد تو کرده امعمر دراز رفت و من شرمسار از آن
پیکانها که در دلم از ناوک تو بودبردم به زیر خاک بسی یادگار از آن
عشقت چو در درون دل و جان قرار یافتزین رفت عقل و دانش و صبر و قرار از آن
دوران چرخ چون نبود بر مراد خودای شاهدی مکن گله روزگار از آن