شمارهٔ ۱۱۱
تا کی کنیم آتش دل را نهان از اووین دود آه دمبدم آرد نشان از او
درد تو کرده است راحت جان و دوای دلخالی مباد در دل و جانم مکان از او
رمزی به خنده لعل لبت زان دهان نمودما را به هیچ وجه نبود این گمان از او
تا خط سبزگی و گل عارضت دمید بس فتنه ها رسید به دور زمان از او
تا بر رخ است شمع رخت در دلم چراغما راست نور دیده و آرام جان از او
آه از کرشمه های دو چشمت که صد بلاهر لحظه می رسد به دل ناتوان از او
چون شمع پیش یار بسوز و خموش باشای شاهدی مجوی دل مهربان از او