شمارهٔ ۱۰۵
به پیش عارض او عرض آفتاب مکنکه آفتاب از او ذره ایست بی سر و بن
محبت من و دلدار سابق از ازل استاز آن زمان که قلم رفت بر صحیفه کن
به فکر آن دهن اندیشه کرده عقل بسینیافت در ره این نکته هیچ جای سخن
شراب کهنه بده ساقیا که هست لطیفبه نوبهار گل تازه و شراب کهن
چو شاهدی ز ره زهد و توبه باز آمدبه رغم مدعیان ساقیا قدح پرکن