شمارهٔ ۱۰۴
تا دل به قید زلف دلآرام بستهایمبر دیده خواب و بر جگر آرام بستهایم
سودای یار در سر و سر در کمند زلفاین عقده بین که ما به سرانجام بستهایم
ما از مقام صدق سر کویش از صفابا اشک غسل کرده و احرام بستهایم
سودای وصل او که به دیگ دماغ ماستدر پختنش بسی طمع خام بستهایم
کس در بلا به کام دل خویشتن نرفتما دل به درد و داغ به ناکام بستهایم
ای شاهدی ز دام دو زلفش مجو خلاصتا انتهای عمر در این دام بستهایم