گنج

شمارهٔ ۱۰۱

خواهم که با تو قصه خود در میان نهمچون بینمت ز شوق گره بر زبان نهم
بر لوح جان نماند گمان و خیال و وهماز بس که داغ درد تو بر لوح جان نهم
دارم هوای آنکه شوم خاک پای تومن کز شرف قدم به سر فرقدان نهم
نقش دهان تنگ تو چون آیدم به دلمهر نگین ختم سلیمان بدان نهم
گر پسته دم زند ز دهان تو باک نیستمغزش کنم ز غیرت و اندر دهان نهم
جانا بگو که شاهدی از خادمان ماستکآیم رخ نیاز بر آن خاندان نهم