شمارهٔ ۱۰۲
به عشق آن میان شد مدتی با من سمر بندمهمی خواهم که من با کاکلش سودا به سر بندم
به زنجیر سر زلفش دلم در قید محکم بودفروزان کاکلش بر سر بهر سو بند بر بندم
دلم بگرفت در غربت کجایی ساربان آخرکزین دهر خراب آباد رخت خویش بربندم
چو از خلق جهانم می رسد محنت به هر جاییبه کنج عزلتی بنشینم و بر خلق در بندم
چو از روز ازل با یار ما ر ا عهد محکم بودبگو ای شاهدی من دل به دلدار دگر بر بندم