بخش ۸ - حکایت
دید یک عاشق از دل پر تابحضرت حقتعالی اندر خواب
دامنش را گرفت آن غمخورکه ندارم من از تو دست دگر
چون درآمد ز خواب خوش درویشدید محکم گرفته دامن خویش
دامن خویش را ز دست مدهسر در آفاق هرزه بیش منه
هست مطلوب جانت اندر پیشاندر او مینگر از او مندیش
زانکه اندیشه دورت اندازددوست با غیر در نمیسازد
هرکه از خویشتن شناخت شناختخویش را از شناخت دور انداخت
یک دو بیت از ظهیر ملت و دینگشت بر خاطرم کنم تضمین
«عاشقان را چه روی با تو جز آنکلب بدوزند و در تو مینگرند
بر در تو مقیم نتوان بودحلقه ای میزنند و میگذرند»
زدن حلقه جز اشارت نیستذوق دل قابل عبارت نیست
وان اشارت به لفظ استفهامگشت وارد ز نصّ خیر کلام
از «اَلَم نخلق» و «الم نجعل»راه یابی به دانش اول
که خداوند عالم از زن و مردهمه را از عدم پدید آورد
بنگر آخر به آشکار و نهفتچند جا با تو حق «اَلَم تر» گفت
امر و خلق از خدا توان دانستکس خدا را به این و آن دانست؟!
نور او بود تا که دیدۀ جانکرد ادراک صورت دو جهان
منزل فکر و فعل ما صفت استذات برتر ز علم و معرفت است
نور او خود دلیل قافله بسدر پی حق غلط نگردد کس
خلق را جمله موی پیشانیهمه در دست لطف ربّانی
آنگه او بر صراط راست روانخلق در پی روانه از دل و جان
زان جهت نیست هیچ منع و دریغشمس «اللّه نور» و آنگه میغ؟!
قول «واللّهُ غالبٌ» بشنوتا نمانی به دست دیو گرو
باز از جانب تو استعدادنقش فطری نه زادۀ ارشاد
کرد مقرون به خلق «ثم هدی»که هدایت زخلق نیست جدا
زانکه از واهب الصور دل و تنهمه نیکوست «الذی احسن»
وصف حسن تو «احسن التقویم»حسن جان متصف به قلب سلیم
در «یدین» است جسمها را گِلو «اصبعین» است باز منزل دل
راه بر زین سخن به سر نهفتکه من اینجا جز این نیارم گفت
جان به فطرت ز ایزد آگاه استلوح بی رنگ «صبغة اللّه» است
نشود نیک، بد به هیچ سبیلباز جو قول حق که «لاتبدیل»
داده را واستاند او هیهاتبالعرض لایزول ما بالذّات
بگذارش تو نقش این نیرنگکردهای گه فراخ و گاهی تنگ
صورتت خود نکوست ای دلخواهتو مگردان به دست خویش تباه
غل و زنجیر و آتش دوزخهم یداک اوکتا و فوک نفخ
دل و جان خود کشد به مرکز خویشگر نیاید توئی تو در پیش
«اسفل السافلین» توئی تو بودکه ترا کار «بل اضل» فرمود
بنگر اکنون ز اوج مهر یقیندر چه ظلمت «ضلال مبین»
باز دان ضدهای راه خداکه به ضد است چیزها پیدا