بخش ۸ - تمثیل در بیان ظهور خورشید حقیقت در آیینه کائنات
اگر خواهی که بینی چشمهٔ خوُرتو را حاجت فتد با جرمِ دیگر
چو چشمِ سر ندارد طاقتِ تابتوانْ خورشیدِ تابان دید در آب
از او چون روشنی کمتر نمایددر ادراکِ تو حالی میفزاید
عدم آیینهٔ هستی است مطلقکز او پیداست عکسِ تابشِ حق
عدم چون گشت هستی را مقابلدر او عکسی شد اندر حال حاصل
شد آن وحدت از این کثرت پدیداریکی را چون شمردی گشت بسیار
عدد گرچه یکی دارد بَدایتولیکن نبودش هرگز نهایت
عدم در ذاتِ خود چون بود صافیاز او با ظاهر آمد گنجِ مخفی
حدیثِ «کُنتُ کَنزا» را فرو خوانکه تا پیدا ببینی سرِّ پنهان
عدم آیینه، عالم عکس و انسانچو چشمِ عکس در وی شخصِ پنهان
تو چشمِ عکسی و او نورِ دیده استبه دیده، دیده را هرگز که دیده است؟
جهان انسان شد و انسان جهانیاز این پاکیزهتر نبود بیانی
چو نیکو بنگری در اصلِ این کارهم او بیننده، هم دیده است و دیدار
حدیثِ قدسی این معنی بیان کردو بی یَسمع و بی یَبصَر عیان کرد
جهان را سر به سر آیینهای دانبه هر یک ذره در صد مِهرِ تابان
اگر یک قطره را دل بر شکافیبرون آید از آن صد بحرِ صافی
به هر جزوی ز خاک ار بنگری راستهزاران آدم اندر وی هویداست
به اعضا پشهای همچند فیل استدر اسما قطرهای مانندِ نیل است
دلِ هر حبّهای صد خرمن آمدجهانی در دلِ یک ارزن آمد
به پرِّ پشهای در جای جانیدرونِ نقطهٔ چشم آسمانی
بدان خُردی که آمد حبهٔ دلخداوندِ دو عالم راست منزل
در او در جمع گشته هر دو عالمگهی ابلیس گردد گاه آدم
ببین عالم همه درهم سرشتهمَلِک در دیو و دیو اندر فرشته
همه با هم به هم چون دانه و بَرز کافر مؤمن و مؤمن ز کافر
به هم جمع آمده در نقطهٔ حالهمه دورِ زمان روز و مه و سال
ازل عینِ ابد افتاد با همنزولِ عیسیِ و ایجادِ آدم
ز هر یک نقطه زین دوُرِ مسلسلهزاران شکل میگردد مُشَکَّل
ز هر یک نقطه دوُری گشته دایرهم او مرکز هم او در دوُر سایر
اگر یک ذره را برگیری از جایخلل یابد همه عالم سراپای
همه سرگشته و یک جزو از ایشانبرون ننهاده پای از حدِّ امکان
تعَیُّن هر یکی را کرده محبوسبه جزویّت ز کلّی گشته مأیوس
تو گویی دائما در سیر و حبسندکه پیوسته میانِ خَلع و لَبسَند
همه در جنبش و دائم در آرامنه آغازِ یکی پیدا نه انجام
همه از ذاتِ خود پیوسته آگاهوز آنجا راه برده تا به درگاه
به زیرِ پردهٔ هر ذره پنهانجمالِ جانفزایِ روی جانان