بخش ۶۰ - اشارت به زنار
نظر کردم بدیدم اصل هر کارنشان خدمت آمد عقد زنار
نباشد اهل دانش را مؤولز هر چیزی مگر بر وضع اول
میان در بند چون مردان به مردیدرآ در زمرهٔ «اوفوا بعهدی»
به رخش علم و چوگان عبادتاگر چه خلق بسیار آفریدند
ز میدان در ربا گوی سعادتتو را از بهر این کار آفریدند
پدر چون علم و مادر هست اعمالبه سان قرةالعین است احوال
نباشد بیپدر انسان شکی نیستمسیح اندر جهان بیش از یکی نیست
رها کن ترهات و شطح و طاماتخیال خلوت و نور کرامات
کرامات تو اندر حق پرستی استجز این کبر و ریا و عجب و هستی است
در این هر چیز کان نز باب فقر استهمه اسباب استدراج و مکر است
ز ابلیس لعین بی سعادتشود صادر هزاران خرق عادت
گه از دیوارت آید گاهی از بامگهی در دل نشیند گه در اندام
همیداند ز تو احوال پنهاندر آرد در تو کفر و فسق و عصیان
شد ابلیست امام و در پسی توبدو لیکن بدینها کی رسی تو
کرامات تو گر در خودنمایی استتو فرعونی و این دعوی خدایی است
کسی کو راست با حق آشنایینیاید هرگز از وی خودنمایی
همه روی تو در خلق است زنهارمکن خود را بدین علت گرفتار
چو با عامه نشینی مسخ گردیچه جای مسخ یک سر نسخ گردی
مبادا هیچ با عامت سر و کارکه از فطرت شوی ناگه نگونسار
تلف کردی به هرزه نازنین عمرنگویی در چه کاری با چنین عمر
به جمعیت لقب کردند تشویشخری را پیشوا کردی زهی ریش
فتاده سروری اکنون به جهالاز این گشتند مردم جمله بدحال
نگر دجال اعور تا چگونهفرستاده است در عالم نمونه
نمونه باز بین ای مرد حساسخر او را که نامش هست جساس
خران را بین همه در تنگ آن خرشده از جهل پیشآهنگ آن خر
چو خواجه قصهٔ آخر زمان کردبه چندین جا از این معنی نشان کرد
ببین اکنون که کور و کر شبان شدعلوم دین همه بر آسمان شد
نماند اندر میانه رفق و آزرمنمیدارد کسی از جاهلی شرم
همه احوال عالم باژگون استاگر تو عاقلی بنگر که چون است
کسی کارباب لعن و طرد و مقت استپدر نیکو بد، اکنون شیخ وقت است
خضر میکشت آن فرزند طالحکه او را بد پدر با جد صالح
کنون با شیخ خود کردی تو ای خرخری را کز خری هست از تو خرتر
چو او «یعرف الهر من البر»چگونه پاک گرداند تو را سر
و گر دارد نشان باب خود پورچه گویم چون بود «نور علی نور»
پسر کو نیکرای و نیکبخت استچو میوه زبده و سر درخت است
ولیکن شیخ دین کی گردد آن کونداند نیک از بد بد ز نیکو
مریدی علم دین آموختن بودچراغ دل ز نور افروختن بود
کسی از مرده علم آموخت هرگزز خاکستر چراغ افروخت هرگز
مرا در دل همی آید کز این کارببندم بر میان خویش زنار
نه زان معنی که من شهرت ندارمکه دارم لیک از وی هست عارم
شریکم چون خسیس آمد در این کارخمولم بهتر از شهرت به بسیار
دگرباره رسیدالهامم از حقکه بر حکمت مگیر از ابلهی دق
اگر کناس نبود در ممالکهمه خلق اوفتند اندر مهالک
بود جنسیت آخر علت ضمچنین آمد جهان والله اعلم
ولیک از صحبت نااهل بگریزعبادت خواهی از عادت بپرهیز
نگردد جمع با عادت عبادتعبادت میکنی بگذر ز عادت