بخش ۵۴ - اشارت به خال
بر آن رخ نقطهٔ خالش بسیط استکه اصل مرکز دور محیط است
از او شد خط دور هر دو عالموز او شد خط نفس و قلب آدم
از آن حال دل پرخون تباه استکه عکس نقطهٔ خال سیاه است
ز خالش حال دل جز خون شدن نیستکز آن منزل ره بیرون شدن نیست
به وحدت در نباشد هیچ کثرتدو نقطه نبود اندر اصل وحدت
ندانم خال او عکس دل ماستو یا دل عکس خال روی زیباست
ز عکس خال او دل گشت پیداو یا عکس دل آنجا شد هویدا
دل اندر روی او یا اوست در دلبه من پوشیده شد این راز مشکل
اگر هست این دل ما عکس آن خالچرا میباشد آخر مختلف حال
گهی چون چشم مخمورش خراب استگهی چون زلف او در اضطراب است
گهی روشن چو آن روی چو ماه استگهی تاریک چون خال سیاه است
گهی مسجد بود گاهی کنشت استگهی دوزخ بود گاهی بهشت است
گهی برتر شود از هفتم افلاکگهی افتد به زیر تودهٔ خاک
پس از زهد و ورع گردد دگر بارشراب و شمع و شاهد را طلبکار