بخش ۵ - تمثیل در بیان سر پنهانی حق در عین پیدایی
اگر خورشید بر یک حال بودیشعاعِ او به یک منوال بودی
ندانستی کسی کین پرتو اوستنبودی هیچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغِ نورِ حق دانحق اندر وی ز پیدایی است پنهان
چو نورِ حق ندارد نقل و تحویلنیابد ذاتِ او تغییر و تبدیل
تو پنداری جهان خود هست دائمبه ذاتِ خویشتن پیوسته قائم
کسی کاو عقلِ دوراندیش داردبسی سرگشتگی در پیش دارد
ز دوراندیشیِ عقلِ فضولییکی شد فلسفی، دیگر حلولی
خرد را نیست تابِ نورِ آن رویبرو از بهرِ او چشمی دگر جوی
دو چشمِ فلسفی چون بود اَحْوَلز وحدت دیدنِ حق شد معطّل
ز نابینایی آمد رایِ تشبیهز یکچشمی است ادراکات تنزیه
تناسخ زان جهت شد کفر و باطلکه آن از تنگچشمی گشت حاصل
چو اَکمه بینصیب از هر کمال استکسی کاو را طریقِ اعتزال است
رَمَد دارد دو چشمِ اهلِ ظاهرکه از ظاهر نبیند جز مظاهر
کلامی کاو ندارد ذوقِ توحیدبه تاریکی در است از غَیْمِ تقلید
در او هرچ آن بگفتند از کم و بیشنشانی دادهاند از دیدهٔ خویش
منزّه ذاتش از چند و چه و چون«تَعالیٰ» شَانُهُ «عَمّا یَقولون»