بخش ۴ - جواب
مرا گفتی بگو چِبْوَد تفکّرکز این معنی بماندم در تحیّر
تفکّر رفتن از باطل سوی حقبه جزو اندر بدیدن کلِّ مطلق
حکیمان کاندر این کردند تصنیفچنین گفتند در هنگامِ تعریف
که چون حاصل شود در دل تصوّرنخستین نامِ وی باشد تذکّر
وز او چون بگذری هنگامِ فکرَتبوَد نامِ وی اندر عُرف عِبْرَت
تصوّر کان بود بهرِ تدبّربه نزدِ اهلِ عقل آمد تفکّر
ز ترتیبِ تصوّرهای معلومشود تصدیقِ نامفهومْ مفهوم
مقدّم چون پدر، تالی چو مادرنتیجه هست فرزند، ای برادر
ولی ترتیبِ مذکور از چه و چونبود محتاجِ استعمالِ قانون
دگرباره در آن گر نیست تأییدهر آیینه که باشد محضِ تقلید
رهِ دور و دراز است آن رها کنچو موسیٰ یک زمان ترکِ عصا کن
درآ در وادیِ ایمن زمانیشنو «انّی انا الله» بیگمانی
محقّق را که وحدت در شهود استنخستین نَظْره بر نورِ وجود است
دلی کز معرفت نور و صفا دیدز هر چیزی که دید اول خدا دید
بوَد فکرِ نکو را شرطِ تجریدپس آنگه لمعهای از برقِ تأیید
هر آنکس را که ایزد راه ننمودز استعمالِ منطق هیچ نگشود
حکیمِ فلسفی چون هست حیراننمیبیند ز اشیا غیرِ امکان
از امکان میکند اثباتِ واجباز این حیران شد اندر ذاتِ واجب
گهی از دور دارد سیرِ معکوسگهی اندر تسلسل گشته محبوس
چو عقلش کرد در هستی توغّلفرو پیچید پایش در تسلسل
ظهورِ جملهٔ اشیاء به ضدّ استولی حق را نه مانند و نه نِدّ است
چو نبوَد ذاتِ حق را ضدّ و همتاندانم تا چگونه دانی او را!
ندارد ممکن از واجب نمونهچگونه دانیش آخر چگونه؟
زهی نادان که او خورشیدِ تابانبه نورِ شمع جوید در بیابان