بخش ۴۴ - جواب
وجود، آن جزو دان کز کلّ فزون استکه موجود است کلّ، وین باژگون است
بود موجود را کثرت برونیکه از وحدت ندارد جز درونی
وجود کلّ ز کثرت گشت ظاهرکه او در وحدت، جزو است ساتر
ندارد کلّ وجودی در حقیقتکه او چون عارضی شد بر حقیقت
چو کلّ از روی ظاهر هست بسیاربود از جزو خود کمتر به مقدار
نه آخر واجب آمد جزو هستیکه هستی کرد او را زیردستی
وجود کلّ کثیرِ واحد آیدکثیر از روی کثرت مینماید
عرَض شد هستیی کان اجتماعی استعرض سوی عدم بالذّات ساعی است
به هر جزوی ز کلّ کان نیست گرددکلّ اندر دَم ز امکان نیست گردد
جهان کلّ است و در هر طرفةالعینعدم گردد و لا یبقیٰ زمانین
دگر باره شود پیدا جهانیبه هر لحظه زمین و آسمانی
به هر لحظه جهان این کهنهپیر استبه هر دم اندر او حشر و نشیر است
در آن چیزی دو ساعت مینپایددر آن ساعت که میمیرد بزاید
ولیکن طامةالکبری نه این استکه این یومِ عمل وان یومِ دین است
از آن تا این بسی فرق است زنهاربه نادانی مکن خود را گرفتار
نظر بگشای در تفصیل و اجمالنگر در ساعت و روز و مه و سال