گنج

بخش ۳۵ - تمثیل در اطوار وجود و بی اعتباری هستی عالم وجود

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۲۶ بیت
بخاری مرتفع گردد ز دریابه امر حقّ فرو بارد به صحرا
شعاعِ آفتاب از چرخِ چارمبر او افتد شود ترکیب با هم
کند گرمی دگر ره عزمِ بالادر آویزد بدو آن آبِ دریا
چو با ایشان شود خاک و هوا ضَمّبرون آید نباتِ سبز و خرمّ
غذای جانور گردد ز تبدیلخورد انسان و یابد باز تحلیل
شود یک نطفه و گردد در اطواروز او انسان شود پیدا دگر بار
چو نورِ نفْسِ گویا در تن آیدیکی جسمِ لطیفِ روشن آید
شود طفل و جوان و کَهل و کَمپیربداند علم و رای و فهم و تدبیر
رسد آنگه اجل از حضرتِ پاکرود پاکی به پاکی خاک با خاک
همه اجزای عالم چون نباتندکه یک قطره ز دریای حیاتند
زمان چون بگذرد بر وی شود بازهمه انجامِ ایشان همچو آغاز
رود هر یک از ایشان سوی مرکزکه نگذارد طبیعت خوی مرکز
چو دریایی است وحدت لیک پر خونکز او خیزد هزاران موجِ مجنون
نگر تا قطرهٔ باران ز دریاچگونه یافت چندین شکل و اسما
بخار و ابر و باران و نم و گِلنبات و جانور انسانِ کامل
همه یک قطره بود آخِر در اولکز او شد این همه اشیا مُمَثَّل
جهان از عقل و نفس و چرخ و اجرامچو آن یک قطره دان ز آغاز و انجام
اجل چون در رسد در چرخ و انجُمشود هستی همه در نیستی گُم
چو موجی بر زند گردد جهان طَمسیقین گردد «کَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ»
خیال از پیش برخیزد به یک بارنماند غیرِ حقّ در دارْ دَیّار
تو را قُربی شود آن لحظه حاصلشوی تو بی تویی با دوست واصل
وصالِ این جایگه رفعِ خیال استچو غیر از پیش برخیزد وصال است
مگو ممکن ز حدِّ خویش بگذشتنه او واجب شد و نه واجب او گشت
هر آن کو در معانی گشت فایقنگوید کین بود قلبِ حقایق
هزاران نشأه داری خواجه در پیشبرو آمد شدِ خود را بیندیش
ز بحثِ جزو و کلّ نشئآتِ انسانبگویم یک به یک پیدا و پنهان