بخش ۳۴ - جواب
وصالِ حقّ ز خلقّیت جدائی استز خود بیگانه گشتن آشنائی است
چو ممکن گَردِ امکان برفشانَدبجز واجب دگر چیزی نماند
وجودِ هر دو عالم چون خیال استکه در وقتِ بقا عینِ زوال است
نه مخلوق است آن کو گشت واصلنگوید این سخن را مردِ کامل
عدم کی راه یابد اندر این باب؟چه نسبت خاک را با ربِّ ارباب؟
عدم چِبْوَدْ که با حق واصل آیدوز او سیر و سلوکی حاصل آید؟
تو معدوم و عدم پیوسته ساکنبه واجب کی رسد معدوم ممکن؟
اگر جانت شود زین معنی آگاهبگویی در زمان استغفرالله
ندارد هیچ جوهر بی عَرَض عینعَرَض چِبْوَدْ که لا یبقیٰ زمانین
حکیمی کاندر این فن کرد تصنیفبه طول و عرض و عمقش کرد تعریف
هیولیٰ چیست جز معدومِ مطلقکه میگردد بدو صورت محقّق
چو صورت بیهیولیٰ در قِدَم نیستهیولیٰ نیز بی او جز عدم نیست
شده اجسامِ عالم زین دو معدومکه جز معدوم از ایشان نیست معلوم
ببین ماهیّتت را بی کم و بیشنه معدوم و نه موجود است در خویش
نظر کن در حقیقت سوی امکانکه او بیهستی آمد عینِ نقصان
وجود اندر کمالِ خویش ساری استتعیّنها امورِ اعتباری است
امورِ اعتباری نیست موجودعدد بسیار و یک چیز است معدود
جهان را نیست هستی جز مجازیسراسر کار او لهو است و بازی