گنج

بخش ۲ - سبب نظم کتاب

گذشته هفت و ده از هفتصد سالز هجرت ناگهان در ماه شوال
رسولی با هزاران لطف و احسانرسید از خدمت اهل خراسان
بزرگی کاندر آنجا هست مشهوربه انواع هنر چون چشمهٔ هور
جهان را سور و جان را نور اعنیامام سالکان سید حسینی
همه اهل خراسان از که و مهدر این عصر از همه گفتند او به
نبشته نامه‌ای در باب معنیفرستاده بَرِ ارباب معنی
در آنجا مشکلی چند از عبارتز مشکل‌های اصحاب اشارت
به نظم آورده و پرسیده یک یکجهانی معنی اندر لفظ اندک
ز اهل دانش و ارباب معنیسؤالی دارم اندر باب معنی
ز اسرار حقیقت مشکلی چندبگویم در حضور هر خردمند
نخست از فکر خویشم در تحیرچه چیز است آنکه گویندش تفکر
چه بود آغاز فکرت را نشانیسرانجام تفکر را چه خوانی
کدامین فکر ما را شرط راه استچرا گه طاعت و گاهی گناه است؟
که باشم من؟ مرا از من خبر کنچه معنی دارد اندر خود سفر کن
مسافر چون بود رهرو کدام استکه را گویم که او مرد تمام است
که شد بر سرّ وحدت واقف آخرشناسای چه آمد عارف آخر
اگر معروف و عارف ذات پاک استچه سودا بر سر این مشت خاک است
کدامین نقطه را جوش است انا الحقچه گویی، هرزه بود آن یا محقّق
چرا مخلوق را گویند واصلسلوک و سیر او چون گشت حاصل
وصال ممکن و واجب به هم چیستحدیث قرب و بعد و بیش و کم چیست
چه بحر است آنکه علمش ساحل آمدز قعر او چه گوهر حاصل آمد
صدف چون دارد آن معنی بیان کنکجا زو موج آن دریا نشان کن
چه جزو است آن که او از کل فزون استطریق جستن آن جزو چون است
قدیم و محدث از هم چون جدا شدکه این عالم شد آن دیگر خدا شد
دو عالم ما سوی الله است بی‌شکمعین شد حقیقت بهر هر یک
دویی ثابت شد آنگه این محال استچه جای اتصال و انفصال است
اگر عالم ندارد خود وجودیخیالی گشت هر گفت و شنودی
تو ثابت کن که این و آن چگونه استوگرنه کار عالم باژگونه است
چه خواهد مرد معنی زان عبارتکه دارد سوی چشم و لب اشارت
چه جوید از سر زلف و خط و خالکسی کاندر مقامات است و احوال
شراب و شمع و شاهد را چه معنی استخراباتی شدن آخر چه دعوی است
بت و زنار و ترسایی در این کویهمه کفر است ورنه چیست بر گوی
چه می‌گویی گزاف این جمله گفتندکه در وی بیخ تحقیقی نهفتند
محقق را مجازی کی بود کارمدان گفتارشان جز مغز اسرار
کسی کو حل کند این مشکلم رانثار او کنم جان و دلم را
رسول آن نامه را برخواند ناگاهفتاد احوال او حالی در افواه
در آن مجلس عزیزان جمله حاضربدین درویش هر یک گشته ناظر
یکی کو بود مرد کاردیدهز ما صد بار این معنی شنیده
مرا گفتا جوابی گوی در دمکز آنجا نفع گیرند اهل عالم
بدو گفتم چه حاجت کین مسائلنبشتم بارها اندر رسائل
بلی گفتا ولی بر وفق مسئولز تو منظوم می‌داریم مأمول
پس از الحاح ایشان کردم آغازجواب نامه در الفاظ ایجاز
به یک لحظه میان جمع بسیاربگفتم جمله را بی‌فکر و تکرار
کنون از لطف و احسانی که دارندز من این خردگی‌ها در گذارند
همه دانند کین کس در همه عمرنکرده هیچ قصد گفتن شعر
بر آن طبعم اگر چه بود قادرولی گفتن نبود الّا به نادر
به نثر ارچه کتب بسیار می‌ساختبه نظم مثنوی هرگز نپرداخت
عروض و قافیه معنی نسنجدبه هر ظرفی درون معنی نگنجد
معانی هرگز اندر حرف نایدکه بحر قلزم اندر ظرف ناید
چو ما از حرف خود در تنگناییمچرا چیزی دگر بر وی فزاییم
نه فخر است این سخن کز باب شکر استبه نزد اهل دل تمهید عذر است
مرا از شاعری خود عار نایدکه در صد قرن چون عطار ناید
اگرچه زین نمط صد عالم اسراربود یک شمّه از دکان عطار
ولی این بر سبیل اتفاق استنه چون دیو از فرشته استراق است
علی الجمله جواب نامه در دمنبشتم یک به یک نه بیش نه کم
رسول آن نامه را بستد به اعزازوز آن راهی که آمد باز شد باز
دگرباره عزیزی کار فرمایمرا گفتا بر آن چیزی بیفزای
همان معنی که گفتی در بیان آرز عین علم با عین عیان آر
نمی‌دیدم در اوقات آن مجالیکه پردازم بدو از ذوق حالی
که وصف آن به گفت و گو محال استکه صاحب حال داند کان چه حال است
ولی بر وفق قول قائل دیننکردم رد سؤال سائل دین
پی آن تا شود روشن‌تر اسراردرآمد طوطی طبعم به گفتار
به عون و فضل و توفیق خداوندبگفتم جمله را در ساعتی چند
دل از حضرت چو نام نامه درخواستجواب آمد به دل کین گلشن ماست
چو حضرت کرد نام نامه گلشنشود زان چشم دل‌ها جمله روشن