بخش ۱۳ - قاعده در تفکر در انفس
به اصل خویش یک ره نیک بنگرکه مادر را پدر شد باز و مادر
جهان را سر به سر در خویش میبینهر آنچ آمد به آخر پیش میبین
در آخر گشت پیدا نفسِ آدمطفیلِ ذاتِ او شد هر دو عالم
نه آخر علّتِ غایی در آخِرهمی گردد به ذاتِ خویش ظاهر
ظلومی و جهولی ضدِّ نورندولیکن مظهرِ عینِ ظهورند
چو پشت آینه باشد مکدّرنماید روی شخص از روی دیگر
شعاعِ آفتاب از چارم افلاکنگردد منعکس جز بر سرِ خاک
تو بودی عکسِ معبودِ ملایکاز آن گشتی تو مسجودِ ملایک
بود از هر تنی پیش تو جانیوز او دربسته با تو ریسمانی
از آن گشتند اَمرت را مسخَّرکه جانِ هر یکی در توست مُضْمَر
تو مغزِ عالمی زان در میانیبدان خود را که تو جانِ جهانی
تو را ربع شمالی گشت مسکنکه دل در جانبِ چپ باشد از تن
جهانِ عقل و جان سرمایهٔ توستزمین و آسمان پیرایهٔ توست
ببین آن نیستی کو عینِ هستی استبلندی را نگر کو ذاتِ پستی است
طبیعی قوّتِ تو ده هزار استارادی برتر از حدِّ و شمار است
وز آن هر یک شده موقوفِ آلاتز اعضا و جوارح وز رباطات
پزشکان اندرین گشتند حیرانفرو ماندند در تشریحِ انسان
نبرده هیچکس ره سوی این کاربه عجز خویش هر یک کرده اقرار
ز حقّ با هر یکی حظّی و قسمی استمعاد و مبدأِ هر یک به اسمی است
از آن اسمند موجودات قائمبدان اسمند در تسبیح دائم
به مبدأ هر یکی زان مصدری شدبه وقت بازگشتن چون دری شد
از آن در کامد اوّل، هم بهدر شداگرچه در معاش از در به در شد
از آن دانستهای تو جمله اسماکه هستی صورتِ عکسِ مسما
ظهورِ قدرت و علم و ارادتبه توست ای بندهٔ صاحب سعادت
سمیعیّ و بصیر و حیّ و گویابقا داری نه از خود، لیک از آنجا
زهی اول که عینِ آخِر آمدزهی باطن که عینِ ظاهر آمد
تو از خود روز و شب اندر گمانیهمان بهتر که خود را میندانی
چو انجامِ تفکّر شد تحیّردر اینجا ختم شد بحثِ تفکّر