گنج

شمارهٔ ۹۹

ای جمالت آیتی از صنع رب العالمینباد بر روی تو از ایزد هزاران آفرین
تو چنان شاهی که در منشور دولت درج کردعشق تو عشاق را انتم علی الحق المبین
ماه با خورشید جمشید و سپاه اخترانپیش روی خوب تو چون آسمان بوسد زمین
شکر از پسته روان و سحر در نرگس عیانماه طالع در رخ و خورشید تابان در جبین
در رخ خوب تو پیوسته قمر با آفتابدر لب لعل تو آغشته شکر با انگبین
صورتی در لطف همچون روح {و} هر دم می‌نهداز معانی گنجها در چشم او جان آفرین
آنکه با نقاش کن بر لوح هستی زد قلمدر نگارستان دنیا صورتی یابد چنین
عالم از وی همچو جنت جنت از وی پر ز حورخانه از رویش پر از گل جامه زو پر یاسمین
حور گاه بوسه در جنت دُر دندان خوددر لب لعلش نشاند همچو نقش اندر نگین
دست قدرت بر نیاورد از برای جان و دلمثل او اعجوبه یی در کارگاه ما و طین
ناوکی از غمزه دارد ابروی او در کمانلشکری از فتنه دارد چشم او اندر کمین
گیسوی عنبرفشان تاری تر از ظلمات شکروی خوبش بی گمان روشن تر از نور یقین
چون گریبان افق وقت طلوع آفتابپای او در عطف دامن دست او در آستین
در سخن معنی لفظش مایهٔ آب حیاتگرد رخ مضمون خطش نزهت للناظرین
در لفظش را گهرچین گوش جان عاشقانروی خوبش را مگس ران شهپر روح الامین
پرتو انوار رویش آفت عقلست و هوشسکه دینار حسنش رحمت للعالمین
لعل او شهد شفا و نطق او شمع هدیروی او نور مبین و زلف او حبل المتین
عطر زلف عنبرینش رشک بوی مشک نابپشت پای نازنینش به ز روی حور عین
چون لب معشوق از شیرینی نامش گزددر کتابت مرزبان خامه را دندان شین
طوطی جان را بگو منقار از دل کن بیاچون نگار بی دهان از لب شکر بارد بچین
ترک تازی گو که پشت پا ز عشق او زدندمشک مویان ختن بر روی بت رویات چین
در لطافت چون عرق بر جسم او نبود اگرزآب حیوان شبنم افشاند هوا بر یاسمین
عقل در بازار او در کیسه دارد نقد قلبکفر اندر راه او بر پشت دارذ بار دین
بر سمند کامرانی می خرامد شاه وارگاه در بستان مهر و گاه در میدان کین
ماه رویان چاکران و پادشاهان بندگانعشق بازان بر یسار و جان فشانان بر یمین
با چنین ملک و ولایت با چنین خیل و حشمبا گدایان هم وثاق و با فقیران همنشین
صورتی دارد که در وی خیره گردد چشم عقلدیدهٔ معنی خود روشن کن و رویش ببین
بر در او باش و می دان زیر پای خود بهشتدر ره او پوی و می خوان نعم اجرالعاملین
عاشقان روی خوبش از نعیم دار خلدچون فرشته فارغند از خوردن عجل سمین
دستشان افلاک را چون نعل دارد زیر پایحکمشان اجرام را چون مرکب آرد زیر زین
عاشقان را قال نبود، حال باشد نقد وقتزردیی بر رخ عیان و اندهی در دل دفین
آفتاب گرم رو در خانه دارد چون خوهدشیر گردون از برای دفع سرما پوستین
سیف فرغانی سنائی وار ازین پس نزد ما«چون سخن زآن زلف و رخ گویی مگو از کفر و دین »