گنج

شمارهٔ ۷۴

الا ای زده چون من از عشق لافمزن در ره عشق لاف از گزاف
نگنجد دل عاشق اندر دو کوننیاید ید قدرت اندر نکاف
تو با عاشقان همسری چون کنیبفقهی که داری سراسر خلاف
نه همتا بود اطلس چرخ رابکرباس خود ابر اسپید باف
اگر قطره در نفس خود هست خردبزرگست چون شد بدریا مضاف
بر الواح اطفال اگر حرف بودببین در نبی سوره یی گشته قاف
ترا هست جانی چو آب روانازین جسم حالی مزن هیچ لاف
چو در اصل پاکش براهیم هستپیمبر ننازد بعبد مناف
اگرچه گه سعی در کار علمچو حاجی رمل میکنی در مطاف
تو گر کعبه باشی بفضل و شرفدرین گوی کردن نیاری طواف
نه از بهر عشقست طبع دورنگنه از بهر تیرست قوس نداف
تو عاشق بر آن کس شوی کو بودچو قاقم بسینه چو آهو بناف
همی کوش با نفس خویش و مترسکه غالب بود حیدر اندر مصاف
شب خویشتن روز کن این زمانکه مه بدرو ابرست در انکساف
در انداز خود را بدریای عشقگهر می ستان و صدف می شکاف
چو در دفتر عشقت آرند نامجهانی شوی از عوارض معاف
تو در مصر عرفان عزیزی شویچو یوسف بتعبیر سبع عجاف
ز امر کن اندر گلستان خلقبدانی چه برگ آورد شاخ کاف
بتو رو نمایند آن مردمیکه هستند در صلب امکان نظاف
ایا سیف فرغانی ار عاقلیبرو گوشه یی گیر و بگزین عفاف
ز تو کار عشاق ناید چنانکز بینی سرشک وز دیده رعاف