شمارهٔ ۷۳
چو کرد نرگس مستش ز تیر مژگان تیغچو چشمم آب ز خون جگر خورد آن تیغ
سپر فگندم از آن دلبر کمان ابروکه بهر کشتن من کرد تیر مژگان تیغ
ز جان نشانه کن و از نشانه ساز سپرکه تیر غمزهٔ آن ترک راست پیکان تیغ
بگرد نرگس مخمور او خدنگ مژه استبدست ترکان تیر و بچنگ مستان تیغ
چو روی خوبش در باغ نیست خندان گلچو خوی تیزش در جنگ نیست بران تیغ
کسی که با من شمشیر آشکار زدیچو تیر غمزهٔ او دید کرد پنهان تیغ
بتیغم از دهن او جدا نگردد لبوگر چو اره برآرد هزار دندان تیغ
ایا ز روی تو اسلام کرده پشت قویمکش چو لشکر کافر بر اهل ایمان تیغ
بحسن مملکت مصر حاصلست تراچو یوسف ار نزنی با عزیز ریان تیغ
میان زمره خوبان تو حجت الحقیز بهر منکر آن حجتست برهان تیغ
ز دست عشق تو از بس که خورده ام شمشیر،و گرچه از کف تو در در است درمان تیغ،
چنان شدم که چو در گردن افگنم جامهبجای من بدر آرد سر از گریبان تیغ
خط تو دیدم و از بنده دل برفت که هستبرای فتح سبا نامهٔ سلیمان تیغ
ز بهر کار تو با نفس خویش کردم صلحبجزیه باز گرفتم ز کافرستان تیغ
که تا بطاعت و خدمت سری فرو ناردخلیفه باز نگیرد ز اهل طغیان تیغ
میان ما و مخالف برای تو جنگ استکشیده از دو طرف یک بیک دلیران تیغ
پی عروس خلافت که در کنار آیدمیان لشکر بومسلم است و مروان تیغ
بوصل تو نرسد بنده چون رقیبانتکشیده اند چپ و راست چون غلامان تیغ
کجا سریر بخارا رسد به ایلک خانسبکتکین چو زند بهر آل سامان تیغ
دو چشم راست چو مردم بهم رسیدندیز بینی ار نبدی در میان ایشان تیغ
ز کاسه سر لشکر بریزد آب حیاتدو پادشا چو زنند از برای یک نان تیغ
برای چون تو پَری صورتی عجب نبودکه با سپاه شیاطین زنند انسان تیغ
نظر کنیم بدزدی سوی تو و ترسیمکه هست گرد تو از غیرت رقیبان تیغ
ز بیم و هیبت خنجر بمرد ناکشتهچو دزد دید که جلاد زد بسوهان تیغ
ز آفتاب جمال تو رو نگردانموگر ز ابر ببارد بجای باران تیغ
ز عشق گل نرود عندلیب جای دگروگرچه خار کشیدست در گلستان تیغ
منم قتیل تو ای جان و آن اثر داردغم تو در دل عاشق که در شهیدان تیغ
اگرچه حکم روانی ولی مران و مزنبقوّتی که تو داری براین ضعیفان تیغ
که بهر حفظ ولایت دعای درویشانچو از وزیر قلم باشد و ز سلطان تیغ
مبارزان همه بر تن زنند و این مردانبدست صفدر همت زنند بر جان تیغ
تو آب دیدهٔ درویش را گزاف مدانکه ابر گریان دارد ز برق خندان تیغ
چو دردمند هوای توایم هر ساعتفرو مبر بجراحات دردمندان تیغ
گرش ز سنگ بود پشت همت ایشانفرو برد شتر کوه را بکوهان تیغ
ز جمله خلق بقیمت بهند عشاقتکجا بود ببها همچو سوزن ارزان تیغ
بسوی روی تو از چشم ناوک اندازتمبارزان نظر کرده اند پنهان تیغ
ز نیکوان جهان کس ترا منازع نیستکه با تو چون سپر افگنده اند خوبان تیغ
نه در مقابلهٔ رویهای خوب آیدبسان آینه گر روشنست و تابان تیغ
مقیم کوی ترا از رقیب {تو} چه غمستکه بر کسی نزند در بهشت رضوان تیغ
پی سرور دل تنگ بنده چون شادیهمی زند غم تو با سپاه احزان تیغ
ز غیر تو غم عشق تو جان و دل راهستچو مال را قلم و ملک را نگهبان تیغ
ایا بزهد مشهر ز عشق لاف مزنکه نیست لایق آن دست سبحه گردان تیغ
ز خنجر ملک الموت بیم نیست مراچو در کفش نبود از فراق جانان تیغ
مرا سپاه حوادث ز پای در ناردچو دست او نزند بر سرم ز هجران تیغ
چو عاشقی نکند سنگ به بود ز آن دلچو دشمنی نکشد چوب به بود زآن تیغ
چو راه می نروی خرقه یی مپوش چو منچو گردنی نزنی گرد سر مگردان تیغ
کمال نفس بعشق است مرد طالب راچه ضبط ملک کنی چون گرفت نقصان تیغ
تمام همچو سپر چون شود کمال هلالاگر برو نزند آفتاب رخشان تیغ
برای دوست بکش نفس را که با کافرچو انبیا ز پی دین زند مسلمان تیغ
بهر چه دوست کند اعتراض نتوان کردکه بر خلیفه و سلطان کشید نتوان تیغ
بگاه صلح ز ما طاعت و ز جانان حکمبوقت حرب ز ما گردن و ازیشان تیغ
برای نان بود اندر میان شاهان جنگز بهر جان نبود در میان یاران تیغ
رعیتی، مکن ای خواجه با سلاطین حربپیاده ای، مزن ای شاه با سواران تیغ
چو زال زر برو ایران زمین نگه می دارچو رستم ار نزنی در بلاد توران تیغ
بعشق قمع توان کرد نفس را، که زدندعرب بقوت دین با ملوک ساسان تیغ
کند ز هستی خود مرد را مجرد عشقز خوان ملک بود شاه را مگس ران تیغ
ز بهر دوست بکن صد مجاهدت با خودبرای ملک بزن همچو پادشاهان تیغ
بترس از سرت آنجا که عشق پای نهادبپوش جوشن آنجا که گشت عریان تیغ
چو عشق مالک امر تو شد از آن پس ملکبده بهر که خوهی وز ملوک بستان تیغ
چو بوسعید خراسان بآل سلجق دادنراند سلطان مسعود در خراسان تیغ
شود بخصم تو بر باد آتش افشان خاکشود بدست تو در آب گوهرافشان تیغ
بدست همت بر صفدران جوشن پوشچو برق از پس خفتان ابر می ران تیغ
اگرچه علمت باشد برای خرق حجبببایدت ز مقالات اهل عرفان تیغ
که بهر نصرت سلطان شرع در خوردستز سنت نبوی با لوای قرآن تیغ
ز راه راحت تن پای سعی باز گرفتچو دست همت دل راند بر سر جان تیغ
بعمر اگر خضری از فنا همی اندیشکه مرگ تعبیه دارد در آب حیوان تیغ
بچشم تیز نظر دل بنیکوان مسپاربمرد معرکه جویی بده نه چوپان تیغ
مدام فکر بترکیب شعر صرف مکنبدست خویش مده بعد ازین بخصمان تیغ
زبان بخامشی اندر دهان نگه می دارز بند یابی امان گر کنی بزندان تیغ
بعارفان نرسد کس بشاعری هرگزکجا رساند مریخ را بکیوان تیغ
براه عشق نشاید ز شعر کرد دلیلبگاه حرب نزیبد ز بیل دهقان تیغ
کجا سماع کند بانگ کوس فتح و ظفرسپهبدی که دهد در وغا بکوران تیغ
بوقت حمله سپهدار و صف شکن نشودوگرچه برزگری یافت در بیابان تیغ
براین نهج که تویی با چنین بلاغت شعرتو حیدری نزند با تو هر سخن دان تیغ
ز صفدران سخن پیش ازین نپندارمکه کس کشیده بود غیر تو ازین سان تیغ
سخن وران جهان گر بشعر سحر کننددرین قصیده بیاشامدش چو ثعبان تیغ
بنزد دوست مبر شعر سیف فرغانیبروز رزم مکش پیش پوردستان تیغ
بغیر حق نشود مشتغل بکس عارفبجز علی نبود مفتخر ز مردان تیغ