شمارهٔ ۴۶
ای قوم درین عزا بگرییدبر کشتهٔ کربلا بگریید
با این دل مرده خنده تا چندامروز درین عزا بگریید
فرزند رسول را بکشتنداز بهر خدای را بگریید
از خون جگر سرشک سازیدبهر دل مصطفی بگریید
وز معدن دل باشک چون دربر گوهر مرتضا بگریید
با نعمت عافیت بصد چشمبر اهل چنین بلا بگریید
دل خستهٔ ماتم حسینیدای خسته دلان هلا بگریید
در ماتم او خمش مباشیدیا نعره زنید یا بگریید
تا روح که متصل بجسم استاز تن نشود جدا بگریید
در گریه سخن نکو نیایدمن می گویم شما بگریید
بر دنیی کم بقا بخندیدبر عالم پر عنا بگریید
بسیار درو نمی توان بودبر اندکی بقا بگریید
بر جور و جفای آن جماعتیکدم ز سر صفا بگریید
اشک از پی چیست تا بریزیدچشم از پی چیست تا بگریید
در گریه بصد زبان بنالیددر پرده بصد نوا بگریید
تا شسته شود کدورت از دلیکدم ز سر صفا بگریید
نسیان گنه صواب نبودکردید بسی خطا بگریید
وز بهر نزول غیث رحمتچون ابر گه دعا بگریید