گنج

شمارهٔ ۴

ای جلوه کرده روی تو خود را در آفتابوی گشته نور روی ترا مظهر آفتاب
ای حلقهٔ در تو بهَر خانه ماه نووی نایب رخ تو بهر کشور آفتاب
گردان ز شوق تست بهر جانب آسمانتابان بمهر تست برین منظر آفتاب
گردون ز بار عشق تو چندان فغان بکردکز بانگ او چو ماه رخت شد کر آفتاب
گیتی ز رنگ و بوی تو هر فصل او بهارعالم ز عکس روی تو سرتاسر آفتاب
گویم گشاده، عالم تاریک روی راکرده رخ تو روشن و بسته بر آفتاب
نور وجود از تو گرفت و پدید گشتگر ذره بود در عدم ای جان گر آفتاب
گر ذره ز آستان تو بالین کند، ورازیر لحاف سایه شود بستر آفتاب
دل از رخت چو ماه منور شود که هستآیینه یی چو مصقله روشن گر آفتاب
تا در قفای خود مدد از روی تو ندیداندر زمین نگشت ضیاگستر آفتاب
روی تو نور خویش اگرش کم کند شودچون ماه گاه فربه و گه لاغر آفتاب
شاهی به پشت گرمی روی تو میکندبر رقعه فلک ز رخ انور آفتاب
گشته ز شوق روی تو بر دامن فلکهر شب بدست صبح گریبان در، آفتاب
از روزن ار رهش نبود در سرای توخود را درافگند ز شکاف در آفتاب
پیش رخ تو در عرق روی خویشتنغرق آمده در آب چو نیلوفر آفتاب
با موی و روی تو نکند همسری بحسنبر سر اگر ز مشک نهد افسر آفتاب
در باغ حسن از آن رخ و آن روی مر تراستبر آفتاب لاله و بر عرعر آفتاب
با آفتاب و ماه چه نسبت کنم ترادلبر کجا بود مه و جان پرور آفتاب
طاوس باغ حسن تو چون بال باز کردپوشیده شد چو بیضه بزیر پر آفتاب
با خاک کوی تو نبود حاجتی بمشکبا نور روی تو نبود در خور آفتاب
چون خط تو نبات نپرورد اگر چه شددر بذل روح نامیه را یاور آفتاب
گر سایه جمال تو افتد بر آفتابفایض شود ز پرتو او بی مر آفتاب
وآنگه ز روی صدق کند وز سر خشوعپیش رخ تو سجدهٔ خدمت هر آفتاب
خورشید را بروی تو نسبت کنم بحسنای گشته جان حسن ترا پیکر آفتاب
اما بشرط آنکه نماید چو ماه نواز پستهٔ دهان، لب چون شکر آفتاب
تا زلف همچو سلسله بر رویت اوفتاددر حلقه ماه دیدم و در چنبر آفتاب
گردن ز حلقهٔ سر زلف تو چون کشماکنون که طوقدار شد از عنبر آفتاب
از پرتو رخ تو بدیدم دهان توناچار ذره رو بنماید در آفتاب
بر روی همچو دایره شکل دهان تویک نقطه از عقیق نهاده بر آفتاب
رویت بدان جمال مرا روزگار بردره زد بحسن بر پسر آزر آفتاب
بر دل ثنای خویش کند عشق باختنبر شب بنور خویش کشد لشکر آفتاب
دل از غم تو میل بشادی کجا کند؟زین کی ز پشت شیر نهد بر خر آفتاب؟
گو تنگ چشم عقل نبیند جمال عشقهرگز ندید سایهٔ پیغمبر آفتاب
این عقل کور را بسوی نور روی توهم مه عصاکش آمد و هم رهبر آفتاب
اندر دلم نتیجهٔ حسن تو هست عشقروزش عَرَض بود چو بود جوهر آفتاب
از صانعان رَسته بازار حسن تویک رنگرز مه است و یکی زرگر آفتاب
از سایهٔ تو خاک چو زر می شود چه غمگر سنگ را دگر نکند گوهر آفتاب
گفتم دمی بلطف مرا در کنار گیرای نوعروس حسن ترا زیور آفتاب
فریاد زد زمین که تو کی آسمان شدیتا در کنار مه بودت، در بر آفتاب
هفت آسمان بحسن تو کردند محضریچون ماه شاهدیست بر آن محضر آفتاب
بر دفتر جمال تو وقت حساب حسنز آحاد کمتر است بر آن دفتر آفتاب
گر ماه با رخ تو کند دعوی جمالای یافته ز روی تو زیب و فر آفتاب
بهر جوابش این همه روبوده چون سپربینی همه زبان شده چون خنجر آفتاب
گر بحر ژرف حسن تو موجی برآوردچون ابر از آب لطف تو گردد تر آفتاب
گر آسمان بمایه شود کمتر از زمینور از زحل بپایه شود برتر آفتاب
جویای کوی تو ننهد پای بر فلکمشتاق روی تو ننهد دل بر آفتاب
ای عود سوز مهر تو دلهای عاشقاناز نور مهر تست در آن مجمر آفتاب
در ظلمت ار بیاد تو رفتی بسوی آببودی دلیل موکب اسکندر آفتاب
هرشب چراغ مه را از نور فیض خویشکرده رخت منور و نام آور آفتاب
جام می تو در کف ساقی بزم تودر دست ماه ساغر و در ساغر آفتاب
چون دانه یی که هست شجر مضمر اندرودر ذره های خاک درت مضمر آفتاب
با گرد فتنه یی که ز چوگان زلف توبرخیزد ای غلام ترا چاکر آفتاب
از خاک بر کنارهٔ میدان آسمانگردد چو جرم گوی زمین اغبر آفتاب
گردون که بار حکم تو بر پشت میکشداز مهر طلعتت زده آتش در آفتاب
از بهر آنکه سرمه ز خاک درت کندیک چشم او مه است و یکی دیگر آفتاب
وز بهر دیدن رخ تو چشم وام خواستاز آسمان دیده ور این اعور آفتاب
در چشم اعتقاد فلک با وجود تومستصغر آمده مه و مستحقر آفتاب
پیش رخت که مطلع خورشید نیکویستهم ماه عاجز آمده هم مضطر آفتاب
از شرم روی تست که هر شام می شوددر روضهٔ فلک چو گل احمر آفتاب
بهر نثار تست که سر بر زند همیاز بوته افق چو درست زر آفتاب
آب حیا نداشت که می رفت هر شبیدر حوض عین حامیه بی میزر آفتاب
چون نو عروس سر ز افق برنیاوردزین پس ز شرم روی تو بی چادر آفتاب
تا کهتران خیل ترا چاکری نکردبر روشنان چرخ نشد مهتر آفتاب
فردا که چشمهای کواکب شود سپیدوز هول همچو ماه شود اصغر آفتاب
تقدیر منع شیر کند از لبان نوراطفال ذره را که بود مادر آفتاب
با تاب همچو آتش اگر چند زرگر استسیماب گردد از فزع اکبر آفتاب
از موج قهر کشتی گردون کند شکافوز سیر باز ماند چون لنگر آفتاب
تیغ قضا و تیر قدر بگسلد ز رهگر آسمان سپر کنی و مغفر آفتاب
دیگ سر ار چه ز آتش او جوشها زندآخر کنند سرد چو خاکستر آفتاب
چون سایه درخت بلرزد ز فرط مهربر عاشقان روی تو در محشر آفتاب
گفتم بمدح تو غزلی کاندر آسماناندر میان مجلس هفت اختر آفتاب
چون ذره رقص کرد و بصد پرده باز گفتآنرا بسان زهره خنیاگر آفتاب
خورشید مهر تو چو بزد شعله بر دلمکردم ردیف این سخن ابتر آفتاب
باور نمی کنند کزین سان طلوع کرداز آسمان خاطر من بیور آفتاب
نشگفت اگر ز مشرق اندیشه عرض دادطبعم بوصف روی تو چون خاور آفتاب
چون شد ز تاب مهر تو هر ذره یی ز مندر سایهٔ هوای تو ای دلبر آفتاب
شاخی که هست آبخور او ز نهر نوراختر دهد شکوفه و آرد بر آفتاب
می دان یقین که در رگ کان خون گهر شودمر کوه را چو تیغ زند بر سر آفتاب
تا از شعاع خویش عقابان ابر رارنگین کند چو قوس قزح شهپر آفتاب
من بنده خاک کوی تو شویم بآب چشمتا یخ فروش سایه خُوهَد گازر آفتاب