شمارهٔ ۳۶
غرض از آدم درویشانندور کسی آدمی است ایشانند
نزد این قوم توانگر همتپادشاهان همه درویشانند
گر بخواهند جهان سرتاسراز سلاطین جهان بستانند
به جز ایشان که سلیمانصفتندآن دگر آدمیان دیوانند
دگران چون زن و ایشان مردنددگران چون تن و ایشان جانند
هر یکی قطب به تمکین لیکنچون فلک گرد زمین گردانند
بارکش چون شتر و، مرکب سیرگر بر افلاک خوهی میرانند
خاک ره گشته ولی همچون آبهرکجا گرد بود بنشانند
شده بیگانه ز خویشان لیکنهمدگر را به مدد خویشانند
از هوا نقش نگیرند چو آبزآن که در وجد به آتش مانند
دامن از خلق جهان باز کشندوآستین بر دو جهان افشانند
با همه درس کتب بیخبریتو از آن علم که ایشان دانند
هرچه بر لوح ازل مکتوب استیک یک از صفحهٔ دل میخوانند
با چنین قوم بنان بخل کنیور به جانشان بخری ارزانند
سیف فرغانی در مدحتشانهرچه گویی تو ورای آنند