شمارهٔ ۳۲
زنده نبود آن دلی کز عشق جانان باز ماندمرده دان چون دل ز عشق و جسم از جان باز ماند
جای نفس و طبع شد کز عشق خالی گشت دلملک دیوان شد ولایت کز سلیمان باز ماند
جان چو کار عشق نکند بار تن خواهد کشیدگاو آخر شد چو رخش از پور دستان باز ماند
این عجب نبود که اندردست خصمان اوفتدملک سلطانی که از پیکار خصمان باز ماند
عاشقان را نفرتست از لقمه دنیا طلبخوان سلطان را نشاید چون ز سگ نان باز ماند
آن جوانمردان که از همت نه از سیری کنندپشت بر نانی کزین اشکم پرستان باز ماند
اسب دل چون در قفای گوی همت راندندچرخ چوگانی از ایشان چند میدان باز ماند
آن زمان کز خویشتن رفتند و در سیر آمدندجبرئیل تیز پر در راه از ایشان باز ماند
عشق باقی کی گذارد با تو از تو ذره ییگر تویی تو برفت و پاره یی زآن باز ماند
آن نمی بینی که از گرمای تابستان گداختهمچو یخ در آب برفی کز زمستان باز ماند
ای پسر برخیز و با این قوم بنشین زینهارکین جهان پر دشمنست از دوست نتوان باز ماند
گر ز دنیا باز مانی ملک عقبی آن تستشد عزیز مصر یوسف چون ز کنعان باز ماند
من نپندارم که تأثیری کند در حال توخرقه یی با تو گر از آثار مردان باز ماند
دیگران ثعبان سحرآشام نتوانند کردآن عصایی را که از موسی عمران باز ماند
سیف فرغانی ز مردم منقطع شو بهر دوستقدر یوسف آنگه افزون شد که زاخوان باز ماند