گنج

شمارهٔ ۲۹

طبیب جان بود آن دل که او را درد دین باشدبرو جان مهربان گردد چو او با تن بکین باشد
تن بی کار تو خاکست بی آب روان ای جاندل بیمار تو مرده است چون بی درد دین باشد
تن زنده دلان چون جان وطن برآسمان سازدولیکن مرده دل را جان چو گور اندر زمین باشد
مشو غافل ز مرگ جان چو نفست زندگی داردمباش از رستمی آمن چو خصم اندر کمین باشد
چو نفس گرگ طبعت را نخواهی آدمی کردنتنت در زیر پیراهن سگی بی پوستین باشد
بشهوت گر نیالایی چو مردان دامن جان راسزد گر دست قدرت را {ید تو} آستین باشد
چو روز رفته گر یک شب هوا را از پس اندازیدلت در کار جان خود چو دیده نقش بین باشد
عمل با علم می باید که گردد آدمی کاملشکر با شهد می باید که خَلّ اسکنجبین باشد
اگر حق الیقین خواهی برو از چرک هستیهابآبی غسل ده جان را که از عین الیقین باشد
برو از نفس خود برخیز تا با دوست بنشینیکسی کز باطلی برخاست با حق همنشین باشد
رفیقی کو ترا از حق بخود مشغول میداردچو شیطان آن رفیق تو ترا بئس القرین باشد
جز آن محبوب جان پرور چو کس را سر فروناریفرود از پایه خود دان اگر خلد برین باشد
بخرقه مرد بی معنی نگردد از جوانمرداننه همچون اسب گردد خر گرش بر پشت زین باشد
اگر تو راه حق رفتی بسنتهای پیغمبراحادیث تو چون قرآن هدی للمتقین باشد
ازین سان سیف فرغانی سخن گو تا که اشعارتبسان ذکر معشوقان انیس العاشقین باشد