شمارهٔ ۱۱
اندرین دوران مجو راحت که کس آسوده نیستطبع شادی جوی از غم یکنفس آسوده نیست
در زمان ناکسان آسوده هم ناکس بودناکسی نتوان شدن گر چند کس آسوده نیست
هرچه در دنیا وجودی دارد ار خود ذره استاز خلاف ضد خود او نیز بس آسوده نیست
گرچه خاکش در پناه خویشتن گیرد چو آبزآتش ار ایمن بود از باد خس آسوده نیست
اندرین دوران که خلقی پایمال محنت اندگر کسی دارد بنعمت دست رس آسوده نیست
آدمی تلخ عیش از ظالمان ترش رویهمچو شیرینی زابرام مگس آسوده نیست
گرچه در زیر اسب دارد چون کسی بالای اوستچون خران بارکش زین بر فرس آسوده نیست
از برای آنکه مردم اندرو شر می کنندشب ز بیم روز چون دزدان عسس آسوده نیست
مرغ کورا جای اندر باغ باشد چون درختگر بگیری ور بداری در قفس آسوده نیست
از پی تحصیل آسایش مبر بسیار رنجهر که او دارد بآسایش هوس آسوده نیست
سیف فرغانی برنجست از فراق دوستانبی جمال مصطفی روح انس آسوده نیست