شمارهٔ ۱۰
ای که در صورت خوب تو جمال معنیستقبلهٔ روح از آن روی کنم کان اولیست
هر کرا قالب دل جان نپذیرفت از عشقهمچو تمثال بود، صورت او بی معنیست
ره نماینده همیشه بظلال عشق استماه روی تو که یک لمعهٔ او نور هُدیست
علما کاتب دیوان تواند الا آنکسخن عشق نویسد قلم او اعلیست
همه ذرات جهان مضطرب از عشق تواندخاک را چون فلک از شوق تو آرامی نیست
هرچه بر لوح وجودند ثناگوی توانداگر الفاظ مدیح است و گر حرف هجیست
نقطه هایی که برین لوح پراگنده شدندباز اگر جمع کنی شان همه را اصل یکیست
حرفها جمله زبانهای معانی دارندحکمت ما همه از منطق ایشان املیست
زاشک پنهان الف تر چو لحاف ابرستبالش نقطه که افتاده بزیر سر بیست
هرکه اندوه تو خورد از غم خود سیر آمدعافیت یافت مریضی که طبیبش عیسیست
نفس مأموم دلی دان که امامش عشقستگرگ راعیست در آن گله که چوپان موسیست
دیده در روضه عقبی بتو روشن نشودکوردل را گهر چشم نظر بر دنییست
نزد ارباب بصیرت اگرش صد چشم استمرد کورست چو با غیر تو او را نظریست
ای که طاعت نکنی خاص برای منعماز نعیم دو جهان هرچه خوری جمله رِبیست
نزد عشاق تو گویست و زدن را شایدهرچه در عرصهٔ میدان علی تا بثریست
از علیّ و ز ثری بگذر اگر مرد رهیکم حاجی چه زنی چون متوجه بمنیست
سفر کعبه اگر از طرف شام کننددر ره مکه یکی منزل حجاج علیست
هرکه او طالب خط است و دم از عشق زندنزد قاضی حقیقت سخن او دعویست
هرچه در قید خود آرد دل آزادت رابجز از عشق بدو دل ندهی آن تقویست
غم دینار ندارند که درویشانراحسبناالله رقم بر درم استغنیست
چون ترازو ز پی عدل درین کار آنستکه به جز راستی او را چو الف چیزی نیست
راستی را چو الف هیچ نداری زین ذوقگر ترا مکنت شین است و ترا ثروت تیست
نزد آن کز حدث نفس طهارت کرده استخاک آن ملک کلوخی ز پی استنجیست
نزد عاشق گل این خاک نمازی نبودکه نجس کردهٔ پرویز و قباد و کسریست
تا تویی زنده مسلمان نشوی رو خود رابکش ای خواجه که در مذهب عشق این فتویست
زنده جانی که بشمشیر غمش خود را کشتبحیات ابدی مژده ور بویحیست
عشق صورست، ترا مرده کند زنده کندبعث روح است از آن طامهٔ {او} کُبریست
های هو نون انانیت ما را خصم استمحو کن حتم جدل زآنکه نه این جای مریست
در سواد بشری کشف چنین ظلمت راچاره از نور بیاضی است که در دیده هیست
مرد ره را ز پی تازگی عهد الستدر شب خلوت خود هر نفسی روز بلیست
در ره عشق اگر پیرو عقل خویشیرو که تو چشم نداری و دلیلت اعمیست
بر سر آن ره نارفته که می باید رفتخیز و غافل منشین بر قدم صدق بایست
سر درین ره نه و می رو که برفتن ز همهببری دست که پای تو دو و راه یکیست
رو که در بادیه عشق نشید سخنمای گران بار شتر سیر ترا همچو حدیست
من نویسنده و گوینده نیم چون دگرانسخنم داعی عشق و قلمم حرف ندیست
سخنم نیست ز قانون محبت بیرونوین اشارات ترا از مرض روح شفیست
چون درین کار برآورد دمی، زن مردستچون درین راه ندارد قدمی، مرد زنیست
از سر صدق برو پای طلب در ره نهگرچه یابندهٔ جانان کم و جوینده بسیست
بر وجوهات سخن ناظر دل مشرف شدوندرین شغل رهی را قلم استیفیست
در چنین ملک که تیغ همه در وی کندستپادشاهم که بشمشیر خودم استیلیست
سیف فرغانی اگر در طلبش جد نکنیسخنت لاف و دروغ و عملت هزل {و} هجیست