گنج

شمارهٔ ۹۹

در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیستدر شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست
ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی اولاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست
دوش گفتم از لبش جانم بکام دل رسدچون کنم او خفته و بخت رهی بیدار نیست
ای بشیرینی ز شکر در جهان معروف ترشهد با چندان حلاوت چون تو شیرین کار نیست
چون تو روزی مرهم وصلی نهی بر جان منگر بتیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست
بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بودکآنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نیست
تا درآید اندرو غمهای تو هر سو درستخانه دلرا که جز نقش تو بر دیوار نیست
مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجبکز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست
گر همه جانست اندر وی نباشد زندگیچون کسی را دل ز درد عشق تو بیمار نیست
در سخن هر لفظ کندر وی نباشد نام توصورتش گر جان بود آن لفظ معنی دار نیست
هرکه عاشق نیست از وصلت نیابد بهره ییهرکه او نبود بهشتی لایق دیدار نیست
سیف فرغانی چو روی دوست دیدی ناله کنعندلیبی و ترا جز روی او گلزار نیست
چون مدد از غیر نبود صبر کن تا حل شود« ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست »