شمارهٔ ۱۰۰
دل زمن برد آنکه جان را نزد او مقدارنیستیک جهان عشاق را دل برده ودلدار نیست
هرکه ترک جان کند آسان بدست آرد دلشگر بدست آید دل او ترک جان دشوار نیست
در بلای عشق او بی اختیار افتاده امگرچه این مذهب ندارم کآدمی مختار نیست
گفتم اندر کنج عزلت رو بدیوار آورمچون کنم در شهر ما یک خانه را دیوار نیست
دوست ازما بی نیاز و وصل مارا ناگزیرعشق با جان همنشین وصبر با دل یارنیست
گرچو سگ ازکوی او نانی خوری اندک مدانور سگان کوی اورا جان دهی بسیار نیست
حضرت او منزل اصحاب کهفست ای عجبکاندر آن حضرت سگان را بارومارا بار نیست
ای زتو روزم سیه، شبها که مردم خفته اندجز سگ ومن هیچ کس در کوی تو بیدار نیست
بار عشقت می کشم خوش زآنکه مر فرهاد راکوه کندن بر امید وصل شیرین بار نیست
گر سرت در پا نهم ور تیغ بر فرقم زنیاز منت خوشنودی ای جان وزتوام آزار نیست
ور نگارستان شود پشت زمین از روی گلبلبل جان مرا جز روی تو گلزار نیست
راست گفتی آزمودم با تو گشتم متفق(ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست)
سیف فرغانی چومن گر حاجتی داری بدوستدوست خود ناگفته داند، حاجت گفتار نیست