شمارهٔ ۹۷
ای دریغا کز وصال یار ما را رنگ نیستدل ز دستم رفته و دلدارم اندر چنگ نیست
چون بمهر دوست ورزیدن مرا نیکوست نامگر بطعن دشمنان بدنام باشم ننگ نیست
بی تو عالم بر دلم ای جان چو چشم سوزنستچشم سوزن بر دلم چون با تو باشم تنگ نیست
کس بتو مانند و نسبت نیست با تو خلق رازنگ همچون آینه آیینه همچون زنگ نیست
گر میانت در زرو یاقوت گیرم چون کمرخدمتی نبود که آن جز خاک و این جز سنگ نیست
سعدی اریک چند در میدان تو اسبی براندمرکب ما پشت ریش و باره ما لنگ نیست
در سخن نیکست هرکس را و بر بالای چنگاین بریشمها که می بینی بیک آهنگ نیست
سازها دارند مردم مختلف بهر طربلیک از آنها در خوش آوازی یکی چون چنگ نیست
سیف فرغانی نکو گوید سخن منکر مشوچون توان گفتن شکر را طعم و گل را رنگ نیست
کار خواهی کرد عاشق شو که به زین نیست کارشعر خواهی گفت ازین سان گو که به زین لنک نیست