شمارهٔ ۹۱
آفتاب حسن را برج شرف شد روی دوستسایه دولت خوهی بیرون مباش از کوی دوست
کی تواند روی او بی عشق دشمن روی دیددوست روی عشق باید تا ببیند روی دوست
گرچه جان بخش است بوی دوست مر عشاق رامن دلی دارم که هردم جان دهد بر بوی دوست
بر بساط وصل میخواهم که رانم شاه وارهمعنان اسب نظر را با رخ نیکوی دوست
کاشکی امروز برخیزد قیامت تا رونددیگران سوی بهشت و دوزخ و ما سوی دوست
خاک را صد بار باد از جا ببرد و کم نشدآتش عشق از دل ما و آب حسن از جوی دوست
ماه با سلطان حسنش گوی در میدان فگندپس بماند و پیش شد هفتاد میدان گوی دوست
گیسوی لیلی نگردد سلسله جنبان جانچون شود مجنون دل زنجیردار از موی دوست
خلق را سالی دو مه عیدست لیکن هر نفسعاشقانرا عید باشد دیدن ابروی دوست
پای بر گردون نهیم از فخر اگر خواهیم دیدسر که بر زانوی خود داریم بر زانوی دوست
ما ز بهر احتیاط کار عشقش کرده ایمدل ببذل جان فراخ ار تنگ باشد خوی دوست
شاعران گر در سخن گفتن ز من نیکوترندهمچو من زاهل سخن کس نیست نیگو گوی دوست
بوی گل آمد بسوی سیف فرغانی مگرصبحدم خاکی بصحرا برد باد از کوی دوست