شمارهٔ ۹۰
آن عاشقی که طعمه عشق تو جان اوستاز بهره خوردن غم تو دل دهان اوست
همچون رهست پی سپر کاروان درداز قالب آن پلی که بر آب روان اوست
آن کو بجست و جوی تو پا در رکاب کردلطف تو تا بحضرت تو همعنان اوست
آن محتشم که او نبود مایه دار عشقهر چیز را که سود شمارد زیان اوست
وآنکس که هیچ ندارد بغیر توآنجا که هیچ جای نباشد مکان اوست
آن صادقی که بهر تو روزی بتیغ عشقخود را بکشت زندگی دل نشان اوست
وآنکو بعقل خویش ترا وصف می کندتو دیگری و هر چه بگوید گمان اوست
وصاف حسنت ار بسخن بگذرد ز عرشبی منتهای وصف تو حد بیان اوست
در وصف تو که بهره ما زآن حکایتیستآنکس فصیح تر که خموشی زبان اوست
وصلت پیام داد شبی سیف را و گفتزآنجا که حسن منطق و لطف بیان اوست
بحریست عشق و چون بکنارش رسی منمهر جا تو از میان بدر افتی کران اوست
من کیستم که همچو منی را خبر بودزآن سر که در میان تو و در میان اوست