شمارهٔ ۹۲
ماه دو هفته را نبود نور روی دوستباغ شکفته را نبود رنگ و بوی دوست
با حاجیان شهر نشینیم و کرده ایمکعبه ز کوی دلبر و قبله ز روی دوست
هرکو ز خود نرست نیفتد بدام یارهر کو ز خود نرفت نیاید بکوی دوست
یارب تو روی دوست بدین عاشقان نماکین جمع مانده اند پریشان چو موی دوست
بر یاد روی دوست دل خود همی کنندخرم چو روی دلبر و خوش همچو خوی دوست
گر پیش دل چراغ ز خورشید و مه کنیبی شمع عشق ره نبرد دل بسوی دوست
کس را بغیر او بسوی او دلیل نیستهان تا بعقل خود نکنی جست و جوی دوست
باشد غزل ترا نه مگر وصف حسن یارباشد سخن فسانه مگر گفت و گوی دوست
بر روی روزگار چو چیزی نیافتمتا بشکنم بدیدن آن آرزوی دوست
منزل بباغ کردم و ایام خویش رابا سرو و گل همی گذرانم ببوی دوست
با روزگار سیف غمش کرد آنچه کردشادی بروزگار گدایان کوی دوست