گنج

شمارهٔ ۹

چنان عشقش پریشان کرد ما راکه دیگر جمع نتوان کرد ما را
سپاه صبر ما بشکست چون اوبغمزه تیر باران کرد ما را
حدیث عاشقی با او بگفتیمبخندید او و گریان کرد ما را
چو بربط برکناری خفته بودیمبزد چنگی و نالان کرد ما را
لب چون غنچه را بلبل نوا کردچو گل بشکفت و خندان کرد ما را
بشمشیری که از تن سر نبردبکشت و زنده چون جان کرد ما را
غمش چون قطب ساکن گشت در دلولی چون چرخ گردان کرد ما را
کنون انفاس ما آب حیاتستکه از غمهای خود نان کرد ما را
بسان ذره بی تاب بودیمکنون خورشید تابان کرد ما را
مرا هرگز نبینی تا نمیریبگفت و کار آسان کرد ما را
چو بر درد فراقش صبر کردیمبوصل خویش درمان کرد ما را
بسان سیف فرغانی بر این درگدا بودیم سلطان کرد ما را
نسیم حضرت لطفش صباواربیکدم چون گلستان کرد ما را
چو نفس خویش را گردن شکستیمسر خود در گریبان کرد ما را
کنون او ما و ما اوییم در عشقدگر زین بیش چه توان کرد ما را