گنج

شمارهٔ ۱۰

هر چه غیر دوست اندر دل همی آید تراجمله ناپاکست و تو پاکی نمی‌شاید ترا
ور تو ذکر او کنی هر گه که ذکر او کنیغافلی از وی گر از خود یاد می‌آید ترا
زهر با یادش زیان نکند ولی بی یاد اوگر خوری تریاک همچون زهر بگزاید ترا
گر دلت جانان خوهد میل دل از جان قطع کنور دلت جان می‌خوهد جانان نمی‌باید ترا
تا به هر صورت نظر داری به معنی تیره‌ایصیقلی چون آینه چندان که بزداید ترا
ور ز خاک کوی او یک ذره در چشمت فتدآفتابی بعد از آن اندر نظر ناید ترا
چهره معنی چو نبود خوب زشتی حاصلستهر نفس کز جان تو صورت بیاراید ترا
تا تو تن را خادمی جان از تعب آسوده نیستخدمت تن ترک کن تا جان بیاساید ترا
ور گشایش می‌خوهی بر خود در راحت ببندکین در ار بر خود نبندی هیچ نگشاید ترا
از برای نیش زنبورش مهیا داردتگر ز شیرینیش انگشتی بیالاید ترا
بر سر این کوی می‌کن پای محکم چون درختورنه هر بادی چو خس زین کوی برباید ترا
گر هزاران دم زنی بی عشق جمله باطلستجهد کن تا یک نفس عشق از تو برباید ترا
تا ز تو دجال نفست را خر اندر آخورستتو نه‌ای عیسی اگر مریم همی‌زاید ترا
شرع می‌گوید که طاعت کن ولیکن نزد دوستطاعت آن باشد که عشق دوست فرماید ترا
چون کنی در هر چه می‌بینی نظر از بهر دوستدوست اندر هر چه بینی روی بنماید ترا
اندر این راهی که مشتاقان قدم از جان کنندسر به جایش نِه چو کفش از پا بفرساید ترا
سیف فرغانی کمال عشقت ار حاصل نشدغیر نقصان بعد از ذین چیزی نیفزاید ترا