گنج

شمارهٔ ۸

سوخت عشق تو من شیفتهٔ شیدا رامست برخاسته‌ای باز نشان غوغا را
کرد در ماتم جان دیده تر و جامه کبودخشک‌مغزیِ دو بادام سیاهت ما را
قاب قوسین دو ابروی تو با تیر مژهدور باشی است عجب قربت او ادنی را
چون از آن روی کسی دور کند عاشق را؟چون ز خورشید کسی منع کند حربا را؟
لب شیرین ترا زحمت دندان رهیناگزیر است چو ابرام مگس حلوا را
شد محقق که به سان الف نسخ قدی‌ستپست با قامت تو سرو سهی بالا را
باغ را تحفه ز خاک قدم خویش فرستتا صبا سرمه کشد نرگس نابینا را
تو ز عشق تو اگر نامیه را روح دهیبه زبان آورد او سوسن ناگویا را
در دل بنده چو سودای کسی رخت نهدبشکند عشق تو هنگامهٔ آن سودا را
عشق تمغای سیه کرد مرا بر رخ زردتا به خون آل کند چشم من آن تمغا را
رسن زلف تو در گردن جانم افتادعاقبت مار کشد مردم مارافسا را
گفتم ای چشم به اشکم مددی کن سوی دلرو به پنهان بکش آن آتش ناپیدا را
موج برخاسته را جوش فرو بنشاندابر کز قطرهٔ خود آب زند دریا را
روز وصل تو که احیای من کشته کند؟ای تو جان داده به لب مردهٔ بویحیی را
رستخیزی بشود گر تو برای دل منوقت تعیین کنی آن طامة الکبری را