گنج

شمارهٔ ۷

کی بنگرد برحمت چشم خوش تو ما رانرگس همی نیارد اندر نظر گیا را
دل می دهد گواهی کورا تو برد خواهیچشمت بتیر غمزه گو جرح کن گوا را
ای محتشم بخوبی هستم فقیر عشقتدر شرع بر توانگر حقی بود گدا را
گر سایه جمالت بر خاک تیره افتدچون آفتاب ذره روشن کند هوا را
حسنت بغایت آمد زآن صید کرد دل راعشقت بقوت آمد از ما ببرد مارا
عشق فراخ گامت در دل نهاد پاییبر میهمان شادی غم تنگ کرد جا را
بسیار جهد کردم اندر مقام خدمتتا تحفه ای بسازم درگاه کبریا را
دل از درخت همت افشاند میوه جانبرگی جزین نباشد درویش بی نوا را
درآشنایی تو خویشی بریدم از خودبیگانه وار منگر زین بیش آشنا را
قهرت شکست پایم گشتم مقیم کویتلطفت گرفت دستم بردم بسر وفا را
سیف ار ز حکم یارت شمشیر بر سر آیدتسلیم شو چو مردان گردن بنه قضا را
زین صابر ضروری دیگر مجوی دوری(مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا)