گنج

شمارهٔ ۸۳

ای که لعل لب تو آبخور جان منستتو اگر آن منی هر دو جهان آن منست
آب دریا ننشاند پس ازین شعله اوگر بآتش رسد این سوز که در جان منست
به تمنای وصال تو بسی سودا پختطمع خام که اندر دل بریان منست
خود (تو) یک روز نگفتی که بدو مرهم وصلبفرستم، که دلش خسته هجران منست
دارم امید که منسوخ نگردد به فراقآیت رحمت وصل تو که در شان منست
تا به وصلت نشوم جمع نگویم با کسآنچه در فرقت تو حال پریشان منست
درد هجران تو بیماری مرگست مراروی بنمای که دیدار تو درمان منست
رخ چون لاله مپوش از من مسکین که منمعندلیب تو و روی تو گلستان منست
یوسف من چو ز من دور بوَد چون یعقوبمُلک اگر مصر بوَد کلبه احزان منست
ور مرا زلف چو چوگان تو در چنگ آیدسربه‌سر گوی زمین عرصه میدان منست
آدمی کو ز غم عشق مرا منع کندگر فرشته است درین وسوسه شیطان منست
گر دهی تاج و گر تیغ زنی بر گردنسر، سرِ تست که در قید گریبان منست
سیف فرغانی در عشق چنین ماه تمامبه کمال ار نرسم غایت نقصان منست