شمارهٔ ۸۲
دلبرا عشق تو نه کار منستوین که دارم نه اختیار منست
آب چشم من آرزوی توبودآرزوی تو درکنار منست
آنچه ازلطف ونیکویی درتستهمه آشوب روزگار منست
تا غمت در درون سینه ماستمرگ بیرون در انتظار منست
عشق تا چنگ در دل من زدمطربش نالهای زار منست
شب زافغان من نمی خسبدهر کرا خانه در جوار منست
خار تو در ره منست چو گلپای من در ره تو خار منست
دوش سلطان حسنت از سر کبربا خیالت که یار غار منست
سخنی در هلاک من می گفتغم عشق تو گفت کار منست
سیف فرغانی ازسر تسلیمبا غم تو که غمگسار منست
گفت گرد من از میان برگیرکه هوا تیره از غبار منست