شمارهٔ ۸۱
بس کور دلست آنکه به جز تو نگرانستیا خود نظرش با تو ودل باد گرانست
روی تو دلم را بسوی خود نگران کردآن را که دلی هست برویت نگرانست
در حسن نباشد چوتو هرکس که نکوروستچون آب نباشد بصفا هرچه روانست
جان دل من شد غم عشق تو ازیرادل زنده بعشق تو چو تن زنده بجانست
دل کو خط آزادی خویش ازهمه بستدجان داد بخطی که برو از تو نشانست
هر طفل که از مادر ایام بزایددر عشق شود پیر اگرش بخت جوانست
هر چند که جان در خطرست از غمت ای دوستدل کونه غم دوست خورد دشمن جانست
چون کرد درونی بغم عشق تعلقآنست درونی که برون از دو جهانست
با یار غم عشق مرا بر تن وبر دلنی کاه سبک باشد ونی کوه گرانست
سودا زده یی دوش چو فرهاد همی گفتکین دلبر ما خسرو شیرین پسرانست
مه طلعت و خورشید رخ و زهره جبینستشکر لب وشیرین سخن وپسته دهانست
تو دلبر خود را بکسی نام مگو سیفکآن چیز که در دل گذرد دوست نه آنست
اینست یکی وصف زاوصاف کمالشکندر دل وجان ظاهر واز دیده نهانست