گنج

شمارهٔ ۸۴

مهی که از غم عشقش دلم پر ازخونستشبی نگفت که بیمار عشق من چونست
زدست نشتر غمهای او که نوشش باددل شکسته من همچو رگ پر از خونست
اگر چه دل بغمش داده ام چو می نگرمدرین معامله بی جان غم تو مغبونست
نه دلستان چوتو باشد هرآنکه نیکوروستنه مستی آرد چون می هرآنچه میگونست
کسی که هر دو جهان ملک اوست گر راضی استدلش بدون تو ای دوست همتش دونست
بلطف از همه خوبان زیادی که تراجمال معنی از حسن صورت افزونست
بعهد حسن تو تنها نه من شدم مفتونکه برجمال تو امروز فتنه مفتونست
عجب مشاهده روی تو چگونه بودکه دیدن سگ کویت بفال میمونست
بنوبت تو که لیلی وقتی آن عاقلکه برجمال تو واله نگشت مجنونست
بهر که او غم من می خوردهمی گویماگر ترا دل صافی وطبع موزونست
رقیب تو وترا من بشعر رام کنمکه رام کردن دیو وپری بافسونست
چو برکنار فتاد ازتو سیف فرغانیازآب دیده (خود) در میان جیحونست
ازو بپرس که دست از دلم نمی داردزمن مپرس که در دست او دلت چونست