شمارهٔ ۶۱
تا مرا آن ماه تابان دوستستجمله دشمن کامیم زآن دوستست
دوستی خونت بخواهد ریختنهوش دارای دل که این آن دوستست
کی بمن پردازی ای جان چون تراهر طرف چون من هزاران دوستست
دوست می دارد ترامسکین دلمعیب نتوان کردنش جان دوستست
با دلم زلف ترا پیوندهاستکافرست اما مسلمان دوستست
هرکه با من بیندت گوید همیکین گدا با چون تو سلطان دوستست
آشکارش خلق دشمن می شوندهر که چون من باتو پنهان دوستست
دشمن او می شود پیراهنشدامنش گربا گریبان دوستست
عاشقان را عامیان گر دشمننددیو کی با نوع انسان دوستست
همچو باز از بانگ زاغانش چه باکبلبلی گر با گلستان دوستست
سایه محروم است ازآن گوید چراذره با خورشید تابان دوستست
هرکه همچون من به جز تو میل کردعاشقش مشمر که سگ نان دوستست
سیف فرغانی بکن گر عاشقیجان فدای او که جانان دوستست