شمارهٔ ۵۹
آنکوبتست زنده بجانش چه حاجتستقوت از غم تو کرده بنانش چه حاجتست
عاشق بسان مرده بود،جان اوست دوستچون دوست دست داد بجانش چه حاجتست
آن کو بدل حدیث تو تکرار می کنداز بهر ذکر تو بزبانش چه حاجتست
وآن کس که از جهانش تمنا وصال توستچون یافت وصال تو بجهانش چه حاجتست
عاشق بهشت از پی روی تو می خوهدچون دید روی تو بجنانش چه حاجتست
عاشق بمال دل ندهد بهر آنکه اوستکان گهر بگوهر کانش چه حاجتست
او بر در تو از همه خلقست بی نیازآنرا که کس تویی بکسانش چه حاجتست
با او چو دست لطف بیاری بر آوریزآن پس بیاری دگرانش چه حاجتست
از کشف و از عیان نتوان گفت نزد اوچون عین او تویی بعیانش چه حاجتست