گنج

شمارهٔ ۵۸۱

گر خوش کند لب تو دهانم به بوسه‌ایخرم شود زلعل تو جانم به بوسه‌ای
خواهم ز جور تو گله کردن به پادشاهگر عاقلی بگیر دهانم به بوسه‌ای
در حسرت کنار تو جانم به لب رسیدزین ورطه لطف کن برهانم به بوسه‌ای
ای جان مکن گرانی و یک بار بر لب آیباشد که من ترا برسانم به بوسه‌ای
گفتم که جان من بستان بوسه‌ای بدهگفتی هزار جان نستانم به بوسه‌ای
گر آن لب و دهان که تو داری مرا بودملک دو کون را بستانم به بوسه‌ای
دیدی که من زبان شکایت خوهم گشادکردی فسون و بست زبانم به بوسه‌ای
زنده کنند مرده به آب دهان منگر با تو کام خویش برانم به بوسه‌ای
یک بار دیگرم به کنار و لبت رسانای برده حاصل دو جهانم به بوسه‌ای
گویی لب من از شکر و قند خوش‌ترستمن لذت لب تو چه دانم به بوسه‌ای
در کار عشق جان و دلی داشتم چو سیفاینم به عشوه‌ای شد و آنم به بوسه‌ای