گنج

شمارهٔ ۵۸۲

ای جان من ز جوهر عشقت خزینه‌ایوی من ز عاشقان جمالت کمینه‌ای
تابوت تن ز مرده دل گور کافرستدر جان اگر ز عشق نباشد سکینه‌ای
هر تنگ دل امین نبود سر عشق راجای پیمبری نبود هر مدینه‌ای
کی شرح حال عشق کند هر سخنوریکی دستکار نوح بود هر سفینه‌ای
دل برد عشق گر طمع جان کند رواستسیمرغ سیر باز نگردد به چینه‌ای
اندر خرابه دل من گنج مهر تستای شه سپرده‌ای به گدایی خزینه‌ای
ای حال (او) مپرس که چونست در غمتبشکست چون به سنگ رسید آبگینه‌ای
در خان من که آب ندارم، هوای توزآن سان بود که در دل خاکی دفینه‌ای
مست شراب عشق تو در زی زاهدانپیدا بود چنانکه می اندر قنینه‌ای
من دوستدار تو و تو دشمن، روا مدارمهر مرا مقابله کردن به کینه‌ای
جانا قرین تو که بود با چنین جمالخورشید غیر ماه ندارد قرینه‌ای
عطار هشت خلد شود حور اگر بودچون زلف مشکبار تواش عنبرینه‌ای
گر کوه نام تو شنود در زمان چو لعلهر سنگ او بنام تو گردد نگینه‌ای
با تیر غمزه تو که او را هدف دلستما چون نشانه پیش نهادیم سینه‌ای
بر قد سیف در ره عشق تو دلق فقرزیبا چو بر عذار عروسان زرینه‌ای