شمارهٔ ۵۷۹
آن روی نگر بدان نکوییپرگشته ازو جهان نکویی
ای از رخ تو خجل مه وخوردیگر مفزا برآن نکویی
این آمدن تو در جهان هستدر حق جهانیان نکویی
بر روی زمین نمی دهد کسجز دررخ تو نشان نکویی
درعهد تو بر زمین چو بارانمی بارد از آسمان نکویی
ازبهر لب تو گفته یاقوتچون لعل بصد زبان نکویی
عاشق نبود کسی که ازدلبا تو نکند بجان نکویی
بر باد مده مرا که گشتستچون آب زتو روان نکویی
عاشق بکند بهر چه دارددرکوی تو با سگان نکویی
درحق من ای نگار می کنچون کرد همی توان نکویی
دانی که همی رسد بدرویشازمال توانگران نکویی
از خوان خود ای توانگر حسندر حق گدا بنان نکویی
می کن که همی کنند مردمبا کلب باستخوان نکویی
از روی تو می خوهم نشانیای روی ترا نشان نکویی
سیف از سخن تو سودها کردهرگز نکند زیان نکویی