گنج

شمارهٔ ۵۷۸

عشق تو دردست و درمانش توییهست عاشق صورت و جانش تویی
آنچه در درمان نیابد دردمندهست در دردی که درمانش تویی
سالک راه تو زاول واصلستکین ره از سر تا بپایانش تویی
عاشقت کی گنجد اندر پیرهنچون ز دامن تا گریبانش تویی
ما و تو این هر دو یک معنی بودکآشکارش ما و پنهانش تویی
عاشق روی ترا در دین عشقغیر تو کفرست و ایمانش تویی
دل بتو زنده است همچو تن بجاناین خضر را آب حیوانش تویی
خوشه خوشه کشت هستی جوبجوزرع بی آبست و بارانش تویی
این غزل شطح است و قوالش منموین سخن حق است (و) برهانش تویی
منطق الطیر سخنهای مراکس نمی داند سلیمانش تویی
سیف فرغانی از آن بر نقد شعرسکه زین سان زد که سلطانش تویی