گنج

شمارهٔ ۵۶۰

چنین که تو سمری ای پسر بشیرینیبدور تو نکند کس نظر بشیرینی
شکرفشان لب تو دید و شد بجان مایلدلم بسوی تو همچون جگر بشیرینی
اگر ز لعل تو بودی نشان در اول عهدچگونه نام گرفتی شکر بشیرینی
جهان بدور تو شیرین شود چو آب از قندچرا دهند بدور تو زر بشیرینی
رهی که تلخی هجر تو داشت کام دلشنداشت رغبت ازین بیشتر بشیرینی
ترا کنار گرفت و در آن میان ناگاهلب تو دید و فرو برد سر بشیرینی
دگر بمأمن اصلی خود چگونه رسدهر آن مگس که بیالود پر بشیرینی
ز حسرت تو چو شمع از نگین اثر پذرفتچو دادم از لب لعلت خبر بشیرینی
دل مرا بتو از جمله میل بیشترستکه میل طفل بود بیشتر بشیرینی
بپیش صادر و وارد حکایت تو کنمبسنده کرده ام از ماحضر بشیرینی
ز شعر خود غزلی نزد یار بردم و گفتیکی بچشم رضا در نگر بشیرینی
چو می روی بسفر شعر بنده با خود برکه طبع میل کند در سفر بشیرینی
جواب داد که با این همه شکر که مراستکی التفات کنم من دگر بشیرینی