شمارهٔ ۵۵۴
ای چون تو نبوده گل در هیچ گلستانیآن کار چه کارست آن کو تازه کند جانی
گرچه نتوان گفتن می خوردن و خوش خفتندر زیر درخت گل با چون تو گلستانی
کآنجا ز هوا نبود در طبع تقاضاییوآنجا ز حیا نبود بر بوسه نگهبانی
عاشق ز لب جانان خمری چو عسل نوشدزاهد بترش رویی با سرکه خورد نانی
یک روز مرا گفتی کامت بدهم یک شبسیراب کجا گردد این تشنه ببارانی
صاحب هوسان هریک نسبت بکسی دارندچون من مگسی دارد چون تو شکرستانی
در خانه نشین ورنی بر روی فگن برقعکآشفته شود ناگه شهر از چو تو سلطانی
با دشمن بذ گویم شد دوست رقیب توبهر تو روا دارم زاغی بزمستانی
گر سیف سر خود را اندر قدمت مالدپای ملخی بخشد موری بسلیمانی