شمارهٔ ۵۵۵
ایا بحسن رخت را لوای سلطانیبروی صورت زیبای حسن را جانی
خطیست بر رخ تو از مداد نوراللهنه از حروف مرکب چو خط پیشانی
من از لطافت جان تو چون کنم تعبیرکه جسم تو ز صفا عالمیست روحانی
ز بوستان جمال تو در سفال جهانسپر غمیست ملون بهار ریحانی
برآن زمین که توی با تو مرد میدان نیستبگوی مهر و مه این آسمان چوگانی
من از تو چون مگس از خوان جدا نخواهم شدوگر چنانکه زنندم بسان سرخوانی
بسان نکته از یاد رفته باز آیمورم بتیغ زبان چون سخن همی رانی
چو مرغ سیر سوی آشیانه آیم بازچو باز رفته گرم سوی خویشتن خوانی
مرا سخن ز تو در دل همی شود پیداکه در درون من اندیشه وار پنهانی
بوصف صفحه رویت کتابها سازموگرچه روی ز من چون ورق بگردانی
من از تعصب دین دشمن ترا کافربگویم و نکند رخنه در مسلمانی
غم تو در دل از آثار فیض رحمانستچو خاطر ملکی در نفوس انسانی
بزیر پای درخت قد تو می خواهمکه همچو شاخ ببادی کنم سرافشانی
هوای چون تو پری روی در سر چو منیبدست دیو بود خاتم سلیمانی
دل منست ز عالم حواله گاه غمتحواله چند کنی گنج را بویرانی
همی خوهم که مرا از جهانیان باشدفراغتی که تو داری ز سیف فرغانی